گاهی

گاهی دلم می گیره ، گاهی می گم این همه تلاش و این همه کار نتیجه ای داد . عمری گذشت هیچ فهمیدم هیچ مفید بودم

امروز از اون روزاست

امروز می گم برم یه جای دور

یعنی کسی دلش برام تنگ می شه

یعنی کسی می خواد من برگردم

خسته ام

همیشه به زندگی سخت گرفتم تا زندگی رو غلتک بیوفته

اما الان خودم سنگ و سخت شدم

یه وقتایی می شه که بار تقصیرا رو روی دوش من می زارن

حق من نیست که با من اینجور رفتار بشه

من هرچه کردم برا خودم و ... بود

همیشه خواستم بقیه راحت باشن . از من خواسته می شد که چه کنیم و چه نکنیم

هر وقت کاری رو انجام دادن چه موافق و چه مخالف ، کنارشون بودم و سعی کردم همراهشون باشم

حق من این همه ....... نیست

حق من حتی یه لحظه ناراحتی هم نیست

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
تگ ها :

سلامتی

یکشنبه عمه از بیمارستان مرخص شد حالش خوبه فقط مونده جوابه پاتوبیولوژی (اگه اسمش رو درست نوشته باشم) خداروشکر همه تونستن یه جورایی کمکش باشن من هم به نوبه ی خودم یه روز بعد از ظهر از بچه های دخترعمه نگهداری کردم تا دختر عمه ام بتونه پیش مامانش بمونه.

دیروز ولادت رو خونه مادر شوهر بودیم. همه بودند . اما خب سر مسائلی با هم بحث می کردند. وقتی دیدم داره بحث شروع می شه بچه ها رو بردم تو اتاق و باهاشون بازی کردم اما می شنیدم که خیلی باهم بلند صحبت می کنن. وقتی آروم شدند و گفتند بیا کیک و چایی منم رفتم . ولی دوباره بعد از چای شروع کردند . وقتی اومدم خونه خیلی سردرد داشتم . همیشه دلم می خواد که خونواده ی شوهرم رو باهم ببینم ولی خب هروقت که باهم هستند یه مسائلی پیش می آد که تا چند ماه عواقبش به خونه ی ما هم می آد. هر چند من و همسرم بی طرف هستیم ولی خب بعضی مسائل ناراحت کننده است و حرفها برداشتهای مختلفی ازش می شه . 

دیشب موقع اومدن از اونجا تو دلم می گفتم که دیگه کم می رم خونشون . آخه چیه که هر بار یه مسئله ای پیش می آد اعصابمون رو بهم می ریزه . ولی خودم می دونم که واقعا دوستشون دارم نمی دونم چرا . فکر می کنم جادوم کردند

 

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٩
تگ ها :

روحیه

یه مدتیه سعی می کنم هیچی آزارم نده ، هیچ حرفی آزرده ام نکنه ، لبخند داشته باشم و زندگی رو به کام خودم و اطرافیانم شیرین کنم

اما هر وقت که انرژی می گیرم یه موضوعی پیش می آد و گند می زنه به این روحیه ی آروم من .دلم می گیره . افسرده می شم ، شبا کم خواب می شم ، خوابای بد می بینم روزا خواب آلودم ، به کارام نمی رسم . از این حالم هم خودم آزار می بینم هم دیگران مخصوصا همسر و پسرم.

این دو روز پیش هم عمه ام مریض شد و باید عمل کنه ، می گن مریضیش خطرناکه . عمه ای که تو زندگیش خیلی سختی کشیده ، پسرش رو از دست داده ، پسر دیگه اش هم ... . عمه ای که همیشه همراهمون بوده و هست، عمه ای که دخترش مثل خواهرمه اگه عمه ام یه چیزی بشه من نمی تونم هیچ طوری دخترعمه ام رو آروم کنم چون داغونم.

دیروز رفته دکتر ، باید همین سه شنبه عمل بشه ، خدایا ازت خواهش می کنم عمه ام رو صحیح و سالم به خونواده اش برگردون. الهی آمین

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٩
تگ ها :

کمد رخت خواب

دیروز که رفتم خونه . با پسری ناهار خوردم و همسری رفت دانشگاه. منم که هنوز غذای پسرم تموم نشده بود رفتم لم دادم . پسرم بعد از ناهار گفت می خواد استراحت کنه و رفت اتاقش . منم کنترل تلویزیون رو گرفتم و هی این کانال و اون کانال کردم و از سریالهای مسخره ی ماه ...واره لذت بردم بعدش رفتم که هارد ویدئو رو کمی سبک کنم . فیلمی بود به نام ویک توریا که فارسی و  ان می داد. یک قسمتش رو سیو کرده بودم و یادم رفته بود پاکش کنم خلاصه نشستم همشو نگاه کردم و بعد پاکش کردم . بعدم گفتم آخه این چیه که میزارن اه اه اه مژه خداییش هر چند وقت یکبار همچین پای این سریالا می شینم انگار که بهترین فیلم دنیاست و هزار منفعت داره برام .

خلاصه کلی پیش خودم شرمنده شدم . بعدش رفتم خوابیدم و همسری که اومد بیدار شدم .چایی خوردیم و ... . پسرک من هم وقتی بیدار شد شروع کرد به انجام تکالیفش . من بعد از چایی رفتم کمد رخت خواب که واسه مهموناست رو تمیز کنم خیلی وقت بود که مهمونی برامون نیومده واسه خواب ولی خب کاملا درهم برهم شده بود و نامرتب . همشون رو بیرون آوردم و دوباره تا کردم . دو تا از تشکا رو باید روپوشش رو عوض کنم . بالشا هم کلاً باید عوض شن . ایکاش تابستون به فکر بالشا می افتادم تا پرهای داخل بالش رو یه هوا می دادم . اگه بتونم جمعه اگه هوا خوب باشه (که به نظر نمی رسه )ببرم خونه ی مامان تا بتونم همه رو واکنم و دوباره یه روپوش خوب واسشون درست کنم .

بعدش یه کم اتاقا رو مرتب کردم . واسه پسرم سوال ریاضی نوشتم که پسرم گفت مامان گرسنه ام . ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 10:30 شده تند تند غذا رو گرم کردم و خوردیم . بعد دوباره نشستم پای سوالات ریاضیش . پسری و همسری خوابیدند. ساعت 12 منم لباسا رو شستم و انداختم تو ماشین و بعدش هم ظرفهای ناهار و شام رو باهم شستم. ساعت شد 2 .

الان خوابم میاد زیاد . امروز تو اداره بیشتر وقتم رو گذاشتم سوالات فارسی پسرم رو اسکن کردم و جواباشو با پینت پاک کردم (زورم اومد بنویسم . همین که دوباره اگه خواستم براش پرینت بگیرم ) . کارای پسرم خیلی زیاده ولی خب خودش هم بیشتر علاقمند شده و این ارزش داره .

مامان شام مهمون داره واسه همون از ناهار دارم می رم خونشون تا شام کمک کنم چشمک

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٦
تگ ها :

مشاوره

دیروز ساعت 12 جلسه مشاور خانواده که مدرسه برگزار کرده بود شرکت کردم این دومین جلسه بود. اولین جلسه اش که همچی درهم بود ولی خب جلسه دیروز منسجم تر بود . در مورد تحمل و تاب آوری . اینکه چطور اول از همه خودمون اینو داشته باشیم و بعد اینو به بچه هامون منتقل کنیم . اینکه هر مشکلی مارو از پا در نیاره . بیشتر مثالای این آقای دکتر در مورد رانندگی بود .

گفت که وقتی صبر و تحمل تون در مورد اتفاقی تموم می شه 4 سوال بکنید ا- شاید من مقصر بودم   2- شاید طرف مقابل حال درستی نداره    3- آیا من بهش آموزش دادم    4- و اینکه عصبانیت و بد و بیراه کمکی می کنه

گفت که خواسته های بچه ها رو زود برآورده نکنیم و بهشون تحمل کردن رو یاد بدیم

زندگی می گذره باید خودمون سعی کنیم که خوش بگذرونیم . یه کلیپی هم از یک زن در فرودگاه پخش کرد که بیسکویت بغل دستی اش رو خورد در حالی که فکر می کرد بیسکوییت خودشه و عصبانی بود از دست اون مرد که از بیسکوییتش می خوره . گفت که می تونیم خیلی بخشنده باشیم

در مورد دیگران قضاوت نکنیم

.

.

.

بعد از ظهر هم تو خونه کار بزرگی که کردم تمیز کردن ماشین لباسشویی بود . خیلی کثیف شده بود و رو لاستیکش جلبک زده بود. خیلی ناراحت کننده بود . سبز

از تو اینترنت نگاه کردم و با وایتکس و پودر لباسشویی افتادم به جونش خیلی بهتر شد.

قبلا می دونستم که باید هر بار خشکش کنم ولی خب من صبح روشنش می کنم و بعد از ظهر که می رم خونه لباسو رو در می آرم و آویزون می کنم گاهی هم خشک می کردم ولی خب الان چند ماهی بود که به حال خودش رهاش کرده بودم ولی همیشه درش رو باز می زاشتم که خشک شه با این همه وضعی شده بود که حال آدم بهم می خورد. سبز

خلاصه تمیز شد. از این به بعد تصمیم گرفتم که خشکش کنم فرشته

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٥
تگ ها :

لبخند

اونروز اومدم مطلب بزارم اینقدر کار داشتم که نصف و نیمه پست گذاشتم . اینروزا تو اداره خیلی سرم شلوغ می شه و حتی گاهی هم وقت نمی کنم که چند قدم بردارم . دیروز هم اومدم تا بنویسم کار پیش اومد و نتونستم . امروز سعی کردم اول وقت بیام بنویسم البته امروز فکر می کنم روز کم کاری باشه چون فعلا هیچ کاری واسه انجام دادن ندارم .

گفتم همه چی خوب پیش می ره یا بهرحال سعی می کنم یه جورایی مشکلات رو هم حل کنم که خیلی آسیب نبینم . اگه هم با همه ی تلاشم مشکلم حل نشد لبخند می زنم و فراموش می کنم . فردا دوباره تلاش می کنم که حلش کنم باز اگه نشد لبخند می زنم . خلاصه اینجوری وضعیت بهتری دارم .

پسرم تمام تلاشش رو می کنه که درس بخونه و خدارو شکر خیلی زیاد هم موفق بوده. همه با من خوبند و من با همه.

تنها موردی که اذیتم می کنه وقته که کم می آرم . تو اداره به تمام کارای اداره ام می رسم ولی نمی رسم یه خورده از جام تکون بخورم . و تو خونه ام بیشتر زمان رو ظرف شستن و غذا درست کردن و کمک کردن به پسرم تو کاراش می گذره و نمی تونم به تمیز کردن و کارای جانبی خونه برسم. به هر حال بازم یه جورایی با وقت هم کنار می آم

برادرزاده ام بزرگتر شده سه ماهه شده و الان می خنده اگه خواب نباشه.

روابط خانواده ی شوهر هم بهتر شده هر چند که هنوز بعضی صحبتا می شه ولی خب من بی خیال می شم و وقتی از طرف من محبت می بینن نظرشون عوض می شه البته شاید من اینطور فکر می کنم ولی برام مهم نیست . یکی از دوستام بهم گفت که ممکنه براشون عادت بشه که تو محبت کنی و همیشه اونا طلب محبت کنن. راستش نمی گم این حرفا تاثیر روم نمی زاره اما سعی می کنم محبت خودم هم با حساب و کتاب باشه ولی خب بعضی اوقات حساب و کتاب از دستم در می ره .

امسال می خواستم واسه ارشد بخونم ولی با همسر و داداشم صحبت کردم گفتند که این کارو نکنم . راستش خودم هم حس می کنم به جای دانشگاه رفتن همون کتاب رو بخونم و به پسرم برسم بیشتر ارزش داره واسه همون هم شرکت نکردم . امیدوارم که پشیمون نشم.

خدایا شکرت . خدایا شکرت که با منی ، خدایا شکرت که به کسایی که دوستشون دارم سلامتی دادی . خدایا شکرت که  کسایی که دوستشون دارم منو دوست دارن . خدایا شکرت

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٤
تگ ها :

ماه مهر و آبان

آنقدر تند تند روزا شب می شه که واقعا نفهمیدم که کی آذر ماه اومد

با اینکه پسرم بیشتر خودش درس می خونه ولی خب گاهی اوقات من باهاش کار می کنم و باید خونه باشم

فعلا همه چی عالیه

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٥
تگ ها :

برادرزاده ام، هستی عمه

تو این مدت که ننوشتم اتفاقای خیلی وحشتناک و خیلی خوبی افتاد . آخرای شهریور مشغول خرید هدیه واسه اینور و اونور شدم که ... . مریض شدم و از این دکتر به اون دکتر . ترس ورم داشت که مبادا اسمشو نبر گرفتم . علائم همون علائم ولی خب چون قبلاً تست داده بودم و مشکلی نداشت دکترا می گفتن باید صبر کنیم و آزمایشات بیشتری انجام بدهیم ولی امان از دکتر و آزمایشگاه و ... که وقتی می خوای نوبت بگیری یک یا چند ماه بعد نوبت می دن . فکر نمی کنن مریض از اون بیماری ممکنه نمیره ولی از ترسش حتما می میره .

تو گیر و دار دکتر و عکس و آزمایش بودم که برادرزاده ام درست آخرین روز شهریور صبح روز دوشنبه دنیا اومد و من عمه شدم . اونقدر خوشحال بودم که دردم برام هیچ بود حتی از مردن هم دیگه واهمه نداشتم.

سه روز دکتر برام مرخصی نوشت یه روز استراحت کردم روز بعد هم که برادرزاده ام دنیا اومد رفتم آزمایشگاه و از همون طرف گل گرفتم و رفتم بیمارستان . اومدم خونه مامان و بعد از ظهر دوباره رفتم بیمارستان پیش زن داداش و دخترمون موندم تا شب. پسرم هم باید اول مهر می رفت مدرسه . با اینکه همسرم به خاطر بیماری و پسرم مخالفت می کرد که برم بیمارستان . ولی خب زن داداشم بهم احتیاج داشت. منم که از خدام بود که پیش شون باشم .

صبح روز بعد هم که مرخصی داشتم پسرم رو همراه همسر بردیم مدرسه گفتند که جشن دارن همسرم رفت و من موندم مدرسه بعد از اون هم با پسرم اومدیم خونه . دیگه از خستگی حالم بد شده بود . استراحت کردم تا بعد از ظهر . داداشم می خواست خانومش رو بیاره که چند روز خونه مامان بمونه . واسه همون ازم خواست که اونجا باشم . شب پیش دخترمون خوابیدم یعنی اصلا نخوابیدیم چون مدام گریه می کرد. فکر می کردم گرسنه است واسه همون داداش رو بیدار کردیم که بره شیر خشک بخره . داداشم هم رفت درمانگاه کودکان و تصمیم گرفت که بچه رو به دکتر نشون بده خلاصه دخترمون می خواست بگرده و رفتیم تو ماشین خوابید.

الان خوبه و دختر آرومیه . اگه همه ی کاراش جور باشه اصلا گریه نمی کنه . ماه عمه است دیگه .

همونطور که قبلا گفتم مدرسه پسرم رو عوض کردم . نزدیک اداره است صبح زودتر از خونه حرکت می کنیم و همسرم من و پسرم رو اداره می رسونه بعدش خودش می ره اداره . منم قبل 7:30 پسرم رو می برم مدرسه . من و پسرم ساعت 2:30 تعطیل می شیم . تا من دنبالش می رم همسرم هم می آد نزدیک مدرسه و باهم می آییم خونه .

ولی خب از اینکه هنوز رانندگی نمی کنم خیلی عذاب می کشم .

از مدرسه پسرم هم فعلا راضی هستم . پسرم هم خودش به درساش علاقه نشون می ده و تمام تلاشش رو می کنه 

یه هفته است که آنفولانزای شدید شدم به قول قدیمیا گل بود به سبزه نیز آراسته شد . هنوز هم درگیرشم .

 

خواهر شوهرم هم واسه یه دوره درمانش می آد شهر ما . خیلی اذیت شد ولی خب از لحاظ روحی قوی تر شده . امروز هم واسه یه دوره خونه ی ما مهمونه . شاید بعد از ظهر باهاش رفتم دکتر . جلسه مدرسه هم هست که اگه برم دکتر همسری می ره .

  
نویسنده : محبوب ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٠
تگ ها :

← صفحه بعد